ستارهبارون
ستاره کلهر
قلم ممنوعه...
نوشتن برای من، تسکینِ ذهن است. آمیزشِ قلم و اندیشه، مرزی نمیشناسد و ممنوعیتی را برنمیتابد. من صرفن نمینویسم تا کسی بخواند؛ بودن یا نبودنِ خواننده تفاوتی در اصلِ نوشتن ایجاد نمیکند. هرچند داشتنِ مخاطبی همسو با اندیشهها و حتی منتقد به قلم انگیزهی آموختن میبخشد و به ذهن توانِ پرواز و شکفتن.اما به تعبیرِ صادق هدایت: یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت.پس چه باک اگر کسی نوشتههایم را نخوانَد؟اینگونه قلمزدنها، در
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
اگر از من بپرسند چرا نویسندگان به اگزیستانسیالیسم روی میآورند؟ ابتدا نخواهم فهمید از چه چیزی سخن میگویند؟چرا که خود من بیهدف مینویسم. بیآنکه خویش را به هیچ مکتب و نگرش خاصی متعلق بدانم. ترجیح میدهم مخاطبانم نوشتههایم را به عنوان دلنوشتهای بخوانند که به قول مادربزرگ از دل بر آمده بر دل نشسته باشد.اما از قضاوتگران و منتقدان بیرحم ادبی گریزی نیست. وقتی نوشتههایم را میخوانند و لیبلی با این اندیشه به آنها میزنند با خود میاندیشم که احتمالن قلم من نیز افسار گسیخت و ناخواسته در باتلاق جامعه
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
جاده هنوز خیس بود. آفتاب اول فروردین از دل آسمان سرد، آرام بر آسفالت میریخت. بوی سبزه و خاک خیس، بویی که انگار قرار بود تا ابد باقی بماند. خانوادهای چهارنفره در یک میتسوبیشی سفید از لرستان به سمت شمال حرکت میکردند؛ ساسان، مریم، آوش و آوینا. هنوز زنگ سال نو از گوش خانههای پشت سرشان پاک نشده بود.ماشین پر بود از چمدانها، کولر گازی و اسپیکرهایی که قرار بود صدای زندگی باشند در خانهای ویلایی کنار دریا. آوینا کنار برادرش، بیهوا و بیخبر از آنچه نزدیک میشد. ساسان میراند، آرام و محاسبهگر. استاد
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
تقدیم به مادر فداکار ایرانی؛تالاب تبدیل شده بود به مرداب، پر از وزغهای بوگندو و بدریخت؛ همانهایی که حالا شبیه اشغالگران پیروز، روی هر تکه گل نشانی از سلطهشان گذاشته بودند. آنها فرماندهان تازهکار مرداب بودند، با صدایی خشن و قورقورهای پیدرپی که بیشتر شبیه اعلانهای جنگی بود تا آواز شبانه.
اما پیش از این تاریکی، تالاب روزهایی داشت که هر موجودی در آن سهمی از آرامش میبرد. روزهایی که نیها در باد خم میشدند و گلهی فلامینگوها مثل طرحی صورتیرنگ روی آب مینشستند. روزهایی که شنگها در نور آفتاب
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
قلم ممنوعه... نوشتن برای من، تسکینِ ذهن است. آمیزشِ قلم و اندیشه، مرزی نمیشناسد و ممنوعیتی را برنمیتابد. من صرفن نمینویسم تا کسی بخواند؛ بودن یا نبودنِ خواننده تفاوتی در اصلِ نوشتن ایجاد نمیکند. هرچند داشتنِ مخاطبی همسو با اندیشهها و حتی منتقد به قلم انگیزهی آموختن میبخشد و به ذهن توانِ پرواز و شکفتن.اما به تعبیرِ صادق هدایت: یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت.پس چه باک اگر کسی نوشتههایم را نخوانَد؟اینگونه قلمزدنها، در میانِ همهی محدودیتها و ممنوعیتها، بیش
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی
برچسب:
نویسنده: آرشان یوسفی